به پیشواز بهار
مرحبا فصل بهار وموسم مینا وجام
مرحبا پایان هجران ودرشتیهای کام
ساقیا می آرولیکن رویی ومکری میار
مطربا چنگ نواز وناله های شادکام
تابکی هوشیاری ورنج وغم ودرد وعذاب
تابکی غافل ز هستی تا بکی در ازدحام
نیست دردورنج مارا چاره جز بیخودی
نیست وصل عشق ما را راهی جز ساقی وجام
گل به گلشن از خیال روی بلبل مست وشاد
ما به صحرا سر گران از عشق می در صبح وشام
گو به رندان کو توانید دیدساقی این زمان
بین به تعظیمش سراسر لاله ها کردند قیام
سبز شد فرش زمین و سقف گیتی نیلگون
میزبان دهر کرده است بر ورودش اهتمام
بلبل و طوطی بود از مطربان این سرور
نسترن نسرین و سوسن چاکران تیز گام
دیده گیتی ندیده است این چنین مهمانی
باغبان مصروف در پیرایه و در ارتسام
چاکران در رقص باشند مطربان در شورو شهد
آسمان هردم ببارد کیسه های در تمام
نوری از منزل در آ و سوی گلشن شو روان
چون نشاید در چنین روزی نشستن در خیام
امان 1995
شبتاب
نسل نسل ما تنش بر باد بود
غافل از دنیا ومکرش یاد بود
گاه اندر کاروان زندگی
گاه چون ناقوس در فریاد بود
ما همه قربانی دام خودیم
شکوه ها تا چند از صیاد بود
افتخارات نیاکان و نصب
سایه پوسیده شمشاد بود
زندگی در دم زدن از یار نیست
زندگی ایجاد رادامادبود
نورمجلس زآتش دخت رز است
جام پر از زهر استبداد بود
قومیت قفل در امیدهاست
قومیت آیینه الحادبود
سلسله تا سلسله در خواب خوش
پیشه چون شبتاب استشهادبود
1996امان
نخجیر
ما واله و فرسوده تو پرسی که حالت چون
ما ژاله و بیهوده تو پرسی کمالت چون
چون برگ خزانیم ما ریزان به جهانیم ما
واز درد به فغانیم ما توپرسی بهارت چون
خورشیدگرفتاریم در ابر سیه داریم
دیرینه خریداریم تو پرسی جلالت چون
در بحر خروشانیم موجی و هراسانیم
چون قطره غلطانیم توپرسی قرارت چون
مادلزده سردیم وز عشق چنان فردیم
خاکستری و طردیم تو پرسی شرارت چون
نخجیر نشینیم ما آهوی کمینیم ما
پر درد و اسیریم ما تو پرسی فرارت چون
محجوب به رخساریم دیدار برت ناریم
در پرده گل خاریم تو پرسی جمالت چون
افتیده قمر از دور از حالت تند و فور
بیداد وبسی وز جور تو پرسی دوارت چون
امان نوری1997
امروز و دی
غرق در اندیشه امروز و دی
آشیانم بیشه امروز و دی
میرسد برنخل عمر آدمی
صد شرر از تیشه امروز و دی
زندگی در جوف هستی رفتن است
خوشه گیر از ریشه امروز ودی
چشمه آب حیات خضر چیست
قطره از شیشه امروز ودی
میفرستد گه به هست و گه به نیست
کاروان پیشه امروز و دی
امان نوری1999
کلک هنر
بلبل ز تعب ناله سر کرد دوباره
زردی چمن دید و سفرکرد دوباره
گل رنگ ریا داد و چمن بوی رقیبان
از سوسن و نسرین حذر کرد دوباره
اندیشه نو خاسته ام مرغ سبکبال
از بیشه تقدیر گذر کرد دوباره
این شعله که زد خرمن ما جمله جوانان
تخمیست که کشتیم و ثمر کرد دوباره
عشق است طریق طلب و طاعت وتدبیر
مرد اوست که گهواره شرر کرد دوباره
دنیا وجهان نقش دل انگیز خداییست
کلکیست که همت به هنر کرد دوباره
دیدار در میکده عشق حیاتست
نوریست که آیینه گهر کرد دوباره
امان نوری1998
دامی دیگر
کاش از خمخانه هستی رسد جامی دگر
غمزه وتیر نگاه ودانه و دامی دگر
میتپد این دل برای مهر رخشان نگار
تابکی از دامن گیتی رسد شامی دگر
بیدلی پاشد چنان درجوف هستی تیره گی
کز دلی بتخانه آید هردم اسلامی دگر
کعبه آمال ما جز انتظار دوست نیست
حاجی از این در گذر با ذکر واحرامی دگر
رهنورد وادی تسلیم جان خسته نیست
دارد این ره صدهزاران نقشه وگامی دگر
ماجرای عشق جانان آن چنان پیچیده است
کز دل هرمطلع آید صد سرانجام دگر
بس که از صد پاره گی زخم فراوان خورده ایم
کز پی این گله آید هرزمان خامی دگر
هرزمان از پرده قدرت رسد صاحبدلی
با دلی شوریده اشک جاری و نامی دگر
امان نوری 1999
اولین طلوع
عشق آمد و هنگامه به پا شد اینجا
ذره جوشید و شب از روز جدا شد اینجا
هر طرف گلشن از نور و صفا شد اینجا
آدم افتاد و جهان پر ز هوا شد اینجا
Aman.Noori 2009
به مناسبت عید قربان
خانه کز او سرا آمد پدید
نغمه و ساز و نوا آمد پدید
دل تپید اندر دل این خاک چون
غمزه و ناز و ادا آمد پدید
Aman. Noori2009
بهار آنست کولبخند گل را
در این آیینه ها تصویر سازد
بیارد لاله هایی وصل و ایجاد
غمان را بسته در زنجیر سازد
امان
فصل ریز تاریخ
برگ سبز نازک تاریخ
آزرده از خار جفا گردید
پیکرش در شدتی طوفانهای فصل ریز
سر نگون بر خاک گردید
پایمال وحش و طیر
من ندانم این چه قحطیست در گلستان آبرا
هر طرف پژمرده با غی
هر طرف کشتزار خشک
گلهای سرخ رفته تاریخ
حیران مبهوت مانده اند امروز
امان نوری1996
نشه ادراک
نشه ها در معنی ادراک بین
عشق را در هر چه جنبد پاک بین
هستی را هنگامه عشق است و بس
عاشقان را زنده و چالاک بین
زاهدا از می چی گویی رو تو هم
سجده رزبر فراز تاک بین
امان2009
جرس
گاه شوری میزند بر سر ز بیداد هوس
گاه تارو پود من پژواک آهنگ جرس
گاه مهتاب خیالم طاق طارم بشکند
گاه سر بر زیر پر افتیده در کنج قفس
جرس
1997Aman.
سیل آتش امد وزد خرمن جانم بسوخت
همچو درد هجر او پیدا و پنهانم بسوخت
در بیابان طلب گمگشته معنی منم
درد بی مظمونی یارب شمع ارمانم بسوخت
از عطش پیچم چو دشت و از تعب تابم چو شمع
وهم و ابهام است که اینسان اب حیوانم بسوخت
از شباب عمر جز حسرت ندارم یادگار
ورطه ننگ و ندامت قدر مژگانم سوخت
ننگ تثلیث و دو رنگی های دوران هیچ نیست
شعله تفریق این شهرت پرستانم بسوخت
مغز ازا دی بزنجیر بطالت شد اسیر
آشیان بسته و تهدید دربانم بسوخت
هر کسی گویی منافع رازند با زورو زر
مهلت پیکار صبرو تاب چوگانم بسوخت
معرفت هنگامه ایجاد برما عرضه کرد
طول دیوار خرافات مرز جولانم بسوخت
مقصد ایام را محمل نباشد جز شباب
طول ذکر زاهد و خواب جوانانم بسوخت
از قناعت میتوان شد قیصر وخسروولی
این سراب آرزو ها کام و دندانم بسوخت
تابکی از لذت پرواز باشم در فراق
دعوی دانشوری در کنج زندانم بسوخت
امان

|