لطفا سری بزنید به بخش لینک های مورد علاقه در آنجا فهرستی از سایتهای مرتبط و مفید به هنر را اضافه کرده ام
چند شعری زیبای از شریف سعیدی
الف لام میم دال
نقشه ی قلبم بسیار تغییر کرده است
آن قلب بزرگ که مستان
از خراسان تا بغداد در آن می رقصیدند
آن قلب بزرگ که از بامیان تا بدخشان
دره دره فواره ورود بود
دره دره لاجورد ولالایی بودا
آن قلب سرخ که از قندهار تا مزار انار وگل سرخ می داد
اینک خلاصه شده در سرحدات پر خون
دهلیزچپش قندهار
باخون تازه در فوران
دهلیز راستش بامیان
با استخوان های شکسته بودا
نقشه قلبم تغییر کرده است ونفسم قید می شود
بر دهانم چپلک چوپان پاکستانی
در سینه ام گلوله روسی
در نگاهم سگ آمریکایی
ومن افتاده برخاک با قلبی آویزان از چنگک قصابی
روزی که رستم در کابل در چاه افتاد
جهان ما تنگ وکوچک شد
من کوچک شده ام
کوچک چون چوب کبریتی
سرم را که به سنگ می زنند آتش می گیرم
می سوزانم دست آتش افکن را
از همین رو همیشه مرا در قوتی می کنند و
در طاقچه نمناک فراموشی می گزارند
برادران من کوچک شده اند
برادران من آنقدر کوچک شده اند که سعی می کنند
با پکول وقره قل قد شان را بالاتر از حدشان نشان بدهند
ریس جمهورما
( شما بخوانید پاچاخان که اختیاراتش دست ظاهرشاه را بسته است)
چشمان رمانتیک
مخ ریالیست
ودل ناسیونالیست دارد
قسمت این بوده که ریس جمهور های ما
رو به روی مردم بخندند وفرمان صادر کنند
مستربین با هفت دست تره کی را قتقتک می داد
تا به فرمان های هفت گانه اش بخندد
شیطان ریش های مجددی را در خواب شانه می کرد
گاو های هندی همیشه دریشی نجیب را با زبان اتو می کشیدند
لونگی ربانی همیشه با گلوله های هاوان اتو می خورد
ریس جمهور ما حالا
گاه با افلاطون می نشیند وفیلم چارلی چاپلین نگاه می کند
گاه با لباس خواب در کنفرانس امنیت اروپا شرکت می کند
گاه با شتر به اتحادیه عرب می رود
گاه با سر برهنه و کلاهی در دست به کاخ سفید می رود
در نیویورک دست خانم کلینتون را می فشارد و
درلوی جرگه ملاگک تسبیح را
معجون عجیبی است ریخته از افلاک
آمیزه یی از عسل وتریاک
که همه را معتاد کرده است
چقدر خنده دار است ریاست فاسد ترین دولت دنیا
ماهی از سر گنده می شود
دولت از وزیرانش
چه کرم های چاق وچله یی که می لولند در برکه های از کثافات
کوچه های کابل وزارت خانه های سیارند
با انبوهی ا زکثافات که رفته است در قوتی های خالی کنسرو خارجی
آدمی به عشق وابسته است
همانقدر که هلمند به تریاک
ورییسان ووزیران به چوکی
دست چپ تورپیکی در دست راست قربان
در زابل
انگشتها در انگشت ها بافه های زنجیر در قفل عشق
سارنوال با ساطور شریعت قبیله
دو دست را از دو آرنج قطع می کند
دو پنجه قفل شده با دو آرنج خون افشان
افتاده به شکل هفت
بر دروازه سارنوالی
ماهی از سر گنده می شود
ودولت از دادگاه
قانون می گوید
هیچ چشم بادامی
ابروی پیوسته را نگاه نکند
در این جنگل
پیوند دو درخت ممنوع است
شاخه برای گل ومیوه نیست
به دسته تبر فکر کن
قانون می گوید
ازمری حق ندارد در حمام آهنگ بخواند:
کیلر مو بیر بار گوزل
دلربا زیبا گوزل ...
قانون می گوید جمعه خان چرا عاشق زرغونه است
وقتی که آهنگ پشتو را غلط را می خواند:
خوژی شوندی شکری نه دی سه دی
شکولی غاشیی مرغلری نه دی سه دی
ماهی از سر می گندد
ودولت از قانون های نا نوشته
ای سرزمین قانون های نانوشته
که نسل به نسل وخانه به خانه به ارث رسیده
همراه با یک جلد قرآن که سه قرن است باز نشده است
وداسی بزرگ که دست به دست می شود
برای درودن انسان
ای سرزمین پارادوکس های بی مانند!
با این همه جنایات نا بخشنودی در کابل
ریس جمهور در برابر دوربین ها
مردان انتحاری را می بخشد
به سونامی زدگان تایلند کمک می فرستد
به احمدی نژاد پیش از شمارش آرا پیام تبریک می فرستد
اما هیچ وقت برای زنان وکودکان گرسنه درغارهای بامیان نان خشک نمی فرستد
وهیچ وقت یک بوجی کهنه برای دفن استخوان های به خاک مانده بودا نمی فرستد
مردم بامیان خیابان های شان را کاهگل می کنند
در قندهارآسفلات های آمریکایی را با بمب های خانگی پاک می کنند
دولت همیشه
دالر را در واسکت انتحاری می ریزد
وتریاک را در موتر های لاری
ریس جمهور هیچ وقت فکر نمی کند که اگر به هزاره جات برف نبارد
انار قندهار سرخ نمی شود
ریس جمهور هیچ وقت فکر نمی کند که
مین گزاری در قندهار هزاره جات را دچار قحطی نان می کند
انجنیر های برگشته از غرب در فکر ساختن کولرهای بزرگ هستند
کولرهای که برف های کوه بابا را به هلمند پف کند
وابرهای مزار را در قندوز بباراند
انجو های دولتی مروارید ها را از جیب ابرها می دزدند
پیش از آن که صاعقه به خود آید
باران ها را به ما می فروشند
چه سر زمینی بدی داریم
وقتی قحطی می شود
بارانی از دلار می بارد و
وزیران شروع می کنند به گدی پران بازی
بلند منزل های کابل
قصر های چورپور
پر می شوند از آدم های که با سر های کل وکوچک تار می دهند
می برند وآزاد می شوند
چین به دور خویش دیوار کشیده است
وما به دور قبیله های مان
ما به دور خویش چاه زده ایم
کاروان یوسف های ما چه دراز است
چاه وکاروان از پل چرخی شروع می شود
نه اکرم یاری
نه اسماعیل مبلغ
نه اسد الله سروری
هیچ کس حق ندارد از پلچرخی بیرون شود
تنها سران طالبان کلید ویژه دارند
در قفل در زنگ می زند کلید بندی
وبر لبان رییس جمهور خنده بی مانندی
ما به هیج جای دنیا راه نداریم
دولت هر روز سرک های تازه به سوی قندهار می کشد
دولت فکر می کند راه رسیدن به آمریکا از قندهار می گذرد
هم چنان که ملا عمر می گوید راه رسیدن به خدا از قندهار می گذرد
خدا ، بوش وبن لادن از یک راه به مقصد می رسند
هم سفران خوبی اند آدم ها وقتی خدا می شوند
دولت جیب های کلان دارد
لباس بلند وگشاد با هزار جیب
ملنگی که پول هایش را زیر آستر کت هایش پنهان می کند
بی آن که عقلش برسد برای خریدن بکسک پول
دولت هر سال هنگام بررسی بودجه سالانه با کله کچل وکوچکش فکر می کند که
با این پول ها چرا نمی تواند کثافت ها را از شهر جمع کند
دولت مردی است با کله ی کل وکوچک که هیچ فکری از آن خطور نمی کند.
دولت وقتی کوچی ها را به بهسود می فرستد
فراموش می کند به آنها بگوید
که بر روی دیوار های سوخته خیمه بزنند
تا آفتاب بر جنایت سیاه شان نتابد
ای وطن قبایل قابیلی
ای وطن که گاه بی دینی وگاه بی دولت
ای وطن که چهار دیوار خانه ات ریخته
لویه جرگه ات در خیمه بر گزار می شود
صلح جرگه ات در خیمه بر گزار می شود
نماینده ویژه پارلمانت در خیمه می نشیند
مهاجرینت که بخت شان برگشته است در خیمه می نشینند
ومهمانان خارجی ات تپه به تپه با خیمه گک هایی بر پشت
وماشه های زیر انگشت سفر می کنند
بی شک تو سرزمین کوچی ها هستی
با این همه خیمه.
ای کاش تو خیمه بودی
تا من میخت می شدم
نه تو خیمه نیستی
نام تو چیست؟
افغانستان قوچی بزرگی است که از پامیر افتاده است
رانهایش بر سفره بن لادن
استخوانهایش در دیگ مشرف
شاخهای شکسته اش در موزیم های دنیا
وپوستش خریطه عملیات های گوناگون
ای قلب آسیا
ای قلب خونچکان که ترا
ازچنگک واخان به دیوار چین آویخته اند
با میخ قندهار به دیوار اسلام آباد زده اند
پل حیرتان برای ماهی گیری روسها ست
دروازه هرات برای پوسترهای ایرانی
تو به افسانه های دروغین دلبسته یی و بت های افسانه یی را تکه تکه می کنی
افسانه های دروغین تو تنها در یخچال های مغز های بسته زنده اند
قهرمانانت را یکی یکی از یخچال بیرون کن
نگاه کن به آیس کریم های شکلاتی که چگونه می ریزند بر دهانت
بردامانت
وتو می مانی که لکه هایت را با چه صابونی بشویی
تو را تکه تکه می کنند و بر تکه هایت نام های دیگر می گزارند
قلبت که پاره پار شد هزاره جات می شود
شاه رگهایت که پاره پاره شد شاه راه قندهار
چهره ات که چرکین شد کابل
با دانه های گندیده وعفونت های بی شمار برگونه ها وپیشانی
با مگس های فروان بر لب ها یش
با پشه های مالاریا در بینی اش
با سالک های نشسته بر پیشانی کل اش
کابل در یک بند نمی گنجد
کابل بر بند بند پل چرخی می چرخد
کابل دختر باکره ایست در بستر ظاهرشاه
عروس باردار در دربار داوود
چشم انتظار گلوله های سرخ
بانوی اشتراکی چهار ریس جمهور کمونیست
سیاسرعصر ربانی در پایگاه عسکر های سیاف
کابل عجوزه یی است در برقع ملاعمر
کمپیری است جارو کش روسپی خانه های شهر نو
هنگامی که کرزی سخنرانی اش را نا تمام می گذارد در خیمه صلح جرگه
افغانستان
دست راستت پنجشیر
به رگهای سنگهایش که گوش بگذاری صدای شیر می آید
دره یی که گل های آن عطر باروت دارد
دره که رود خانه اش ماهی های آدمخوار دارد
دست چپت مزار
با قمچین بریده
با بزهای افتاده به میدان واسپ های دیوانه در دشت ها
وسواران دیوانه ی تبعیدی
حنای دشت لیلی دست ترا رنگ نمی کند
چاه های گاز جوزجان تاریک است
ریس جمهور عاشق کثافت های کابل است
عاشق چاه های تاریک گاز
عاشق رودخانه آمو که ماهی ها را به ترمز می برد
بگذار دشت شادیان تشنه باشد
بگذار خیمه های کوچی های دشت لیلی بی برق باشد
در سرزمین غیرت مندان
زمین نیز باید باکره باشد مبادا گناهی از انسان سر بزند
بگذار افغانستان را به عقد موقت ملاعمر در آوریم تا لا اقل
این دختر باکره در دوزخ نرود
افغانستان!
فرزندانت پیشانی ندارند وچشم هایشان پایان سرهایشان است
بی خود کلاه ولونگی بلند نمی بندند
سر که نباشد برای جبران باید بر سر خویش کلاه گذاشت
سر که نباشد
تو را با تبر قطعه قطعه می کنند
درستون فقراتت شیر نعره می کشد
درقلبت بودا
در رگهایت انارهای پاره پاره
ودر ستون فقراتت لوله های گاز منفجر می شود
مسولیت تریاک های هلمند سنگین است
هلمند پر است از بیرق سرخ
مسولیت انگلستان بسیار دشوار است
وقتی دشت ها از گل های سرخ تریاک سنگین می شود
گل تریاک پرچم سرخ روسی است
در برابر چشم های آبی انگلیسی ها
ای وطن چقدر سبز وکبودی
با لت خوردگی های لوگر
رباب لوگر زخمه نمی خواهد
زخم های تو هزار سال ناله خواهد کرد
ای وطن تو مردان بزرگ داری
مردان تو می گویند" زنده "باد افغانستان
برای این که" ده زن" بگیرند
ای وطن مردان
ای وطن بی زن
مردان تو به زنان می گویند حیوانات خانگی
در غرب حیوانات خانگی حوض آب بازی دارند
در افغانستان حیوانات خانگی غسل جنابت را
با غسل میت یکجا می کنند
زنان تو کجاهستند؟
کجا فرزند می زایند
کجا می میرند؟
ای کشور فاتحه زنانه
در مسجد شاه دو شمشیره
ای وطن که شاهان هزار شمشیره ات را فراموش کرده یی
دهقانان سرهای گل آفتاب گردان را می زنند
تا تخمه بفروشند
وشاهان سرهای مردمان روشن را
تا خیال شان تخت باشد
در سرزمین کوران
حکومت فیل مولاناست
گاه دم است
گاه سم است
گاه گوش
افغانستان وطن من!
کوهایت را با گیسوان چهل دختران محکم بسته ام که باد نبرد
به قیمت لاجورد وانار، قندهار وبدخشانت را سرخ رو کرده ام
جنازه ایستاده بودا را به بزرگ ترین معدن آهن دنیا گره زده ام
تا جسد های مومیایی شده را از گور ندزدند
اما بی خبر از من معدن را فروخته اند
ای وطن
تو را دستمال چریکی ساخته اند بر گردن عرب
یا نه دستمال سرخی بر تخت خواب تازه بن لادن
یا واستک سرخی تکه تکه بعد از انتحار!
تو آن زن ژنده پوشی که خانه به خانه برای لقمه نانی می گردد
وقتی به خانه می آید فرزندانش جیب هایش را می برند
دکمه هایش را می دزدند
سرمه دانی اش را می فروشند
تا خرج یک سفر لوکس به تایلند
یا قیمت یک ویلای تازه در دبی فراهم شود
در کجای تو بیاویزم من
من که پری جدا شده از بالم
که در ایران
افغانم
لالم
در پاکستان
الف لام میم دالم
ودر غرب تروریستم
نام تو در شناسامه های ما اسامه است
چقدر مهمان نوازی وقتی به مهمان پناه می دهی
نان می دهی
تخت خواب مزین به بکارت دختران می دهی
وسر آخر نام وشناسنامه ات را به مهمانت می بخشی
ای حاتم قرن ها
مهمان های تو تمامی ندارند
از شمال
از جنوب
از شرق
از غرب
در خانه تو مهمان می بارد.
هر روز نام وشناس نامه ات را به یکی می بخشی
ای حاتم که دریای هلمندت را به ایران می بخشی
حال آن که لبهایت از تشنگی ترک ترک است
خط دیورندت را به پاکستان می بخشی
تا در آن مدرسه دیوبندی بسازند
وتو را با عمامه های شان به دار آویزان کنند
جهان خاکستری است ریخته بر گرد خانه ات
وتو حاتمی با تنور گرم
وکودکان گرسنه گریان
آه کودکانت در اردوگاه های شیخ های خلیج
آه کودکانت بر شترهای دیوانه چیغ می کشند
دخترانت در سالن های تماشا
کجاست چادری خانمت ای وطن با غیرت
کجاست بیضه یی آن قوچ
که از بلندای پامیر با شاخهایش گوش هلال را می خارید
نیمی از دختران باکره ا ت در گرو قاچاق بران اند
تا نیمی دیگر عریان شوند در سواحل شرق وغرب
اسامه در اسلام آباد است وما در نیویورک با شناس نامه اش تلاشی می شویم
ای وطن تکه تکه بر سفره هفتاد ودو ملت
انار قندهار بر سفره آمریکا
تریاک هلمند در قلیان انگلیسی
چپن ارزگانی بر شانه استرالیایی ها
خربوزه مزار زیرچاقوی آلمانی
ای وطن دوازده ساعته
شب تمامت از طالبها
روز تمامت از خارجی ها
ای سی وچهار ولایت بخشیده شده به چهل وپنج کشور
ای انگشت ششم بر پای لنگ جهان
سرت از جوراب جهان بیرون شده با چرک های زیر ناخنش
ای وطن که شعر های مولانا وواژگان ابن سینا بر تو حرام شده اند
ای وطن مرده پرست
بوعلی سینایت را در پلچرخی مهمان می کنند
که نوشته است: پزشک
گور سنایی را خراب می کنند که گفته است: دبستان
جامی را به گوانتانامو می فرستند که گفه است: دبیرستان الرحمن
ای وطن بافرهنگ که نام بردن "فرهنگ" در تو خیانت ملی است
نامت را به انگلیسی بنویس
نشانت را به انگلیسی بنویس
کلتور انگلیسی عزیز تر از فرهنگ پارسی است
ای قوچ بی زبان
ای قوچ بی شاخ
ای قوچ بی پوست
ای سرزمین مشترک ا قوام که سرود ملی ات می گوید:
دا دپشتونو وطن
دا دتاجیکان وطن
دا دکور دهزاره
دا د کور د وزبکان....
ای وطن پشتون ها
ای وطن تاجیک ها
خانه هزاره وخانه وزبک ها در وطن پشتون ها
چه سرود ملیی داری ای سرزمین مشترک اقوام
ملا عمر در لیست سیاه نیست
قرار است او ریس مجلس ما باشد
تا زن ومرد را
کافر ومسلمان را
به یک چشم ببیند
نه همچون کرزی که چشمش به یک سو ودلش به سوی دیگر می پرد
ای سرزمین بی قانون که ریس پارلمانت قانونی است
به کل می گویند زلف علی
پارلمانی قانونی چشم ها را اندازه می گیرد
پارلمان قانونی جای آرامی است برای استراحت
تا آن زمان که دانش مندی مجازات شود
آن گاه پارلمان قانونی بیدار شود وحکم کند که گالیکه باید توبه کند
خورشید به دور پارلمان می چرخد
دولت به دور پارلمان می چرخد
قانون به دور پارلمان می چرخد
وپارلمان بر دور خودش
گا لیله سر بر خاک می گذارد و توبه می کند
اما با انگشت بر خاک می نویسد:
زمین به دور خورشید می چرخد
پارلمان به دور بی قانونی!
افغانستان از چرخش ایستاده است
اینجا پایان زمین است
از بام دنیا نپرسید
بینی بریده ام المومنین
وسوگند به سنگ
که چقماق می زند بر شقیقه شقایق
وسوگند به آتش
که از تیغ آبدار
می چکد در لاله گوش ام المومنین
وسوگند به صبح
که تنفس می کند بینی بریده ام المومنین را
وسوگند به باد
که دخترکوچی را بر گور می رقصاند
دردشت های عاد
وخیمه کفن سیاهی است
پراز لکه های باکره دردشت های انجماد
سوگند به شرم
که شرنگ مزه دیگر دارد
وچوری چار وناچار حلقه چاهی است
که دختران کوچی
با دست های خویش کنده اند
تا یوسف های شان را
از دهان گرگ به دهان چاه اندازند
سوگند به چمدان های خالی
که زمانه ی چور است
وسوگند به نوح
که نوحه می خواند در آب های آمو
با قلقل گلوی پر ِفرزندش
وسوگند به کوچ حوا از بهشت
که دخترکوچی
با زنگ ودامن افغانی
اتن می کند به تنهایی
ونغمه می خواند با شرنگی دیگر:
خودم که جنگ می کنوم
با خودم جنگ می کنوم
باخون گوش وبینیم
لبایمه رنگ می کنوم
دلم که عاشق شوه
به زیرسنگ می کنوم
خنجر طالب کندتر از بینی خری است
بینی عایشه را
چاقوی آبدار ملکه چشم آبی می برد
وگوش هایش را کارد پرزندنت
وباقی مانده اش را سربازهای بیابانگرد
که در پشت پدرهای شان
برفراز هیروشیما پرواز می کردند
یا برکشتی های دزدان دریا یی بار می انداختند
حالا پزشکان مهربان شان
جراحی پلاستیک می کنند
چهره بی گوش ودماغ افغانستان را
برتخت خواب تایمز
در بیمارستان بزرگ جهان
عایشه کیست جز افغانستان
که بینی اش پیش جهان بریده
وگوگوش را بی دایره وتمبک می شنود
وسلیندیون را بی ساز
از سوراخ های بی پرده
افغانستان عکس رنگی است
که چسپانده شده است برپشتی زمانه
بی گوش
بی دماغ
باگیسوان منتظر شانه های سیاه
با چشم های زاغ
تو تفنگهایت را برمیخهای استخوان بیاویز
میخ های استخوانی
در دیوار توپ خورده آسان تر گور می شود
وپرتله هایت را روی نقشه افغانستان بیاویز
واسکت انتحاری بر مانکن افغانستان زیباست
در وترین واشنگتن
که مردان مرده را در لبان اوباما می خنداند
برای گوشواره ها
برای چهارگل ها
برای چوری ها
برای پای زیب ها
چهارمیخ کافی است
کتاب ملا نصر الدین را نگاه کن
که برپشتی اش
گیسوان ام المومنین بی گوش است
وام المومنین قرآن را با بینی بریده تلاوت می کند
برای دختران باکره ی بی گوش
که گوش به فرمان داده اند
برای مفسران حیران
تا جهان را بر وحشت افغانها بگریاند
جهانی که نیمه اش دراز کشیده است
با شکمی لبریز از شراب
ونیمه دیگرش قوز کرده است
برمشک سوراخ سوراخ بی آب
به این جهان پریشان که نمی داند
گوش های عایشه
گوش گیرهای دیگدان های سیاه است
وبینی اش هواکش چلم های تریاک
شاخ های گوزن های ناروی
کوچک ترازشاخک های سوسک هاست
وقتی روی دروغ های زمانه می دوند
با خط زردی که روزنامه می نگارند باپا
اسماعیل می گوید
عایشه قربانی حج پشتونوالی است
قربان می گوید
عایشه عکس بی نظیری است
برپشت جلد پته خزانه
من می گویم گوش های عایشه
و مادگی دختران هفت ساله درعربستان
وناف بی نظیر
با یک چاقو بریده شده است
وپنجره های کوچک
که زیرباروی مکتب دخترانه دود می خورد
در قندهار
وتیزاب های قندهار
که آتش زده است پستان های دختران هرات را
وشیمیایی حلبچه
قرایت کتاب های بسته ای است
که با خون نوشته شده است
با چاقو تشریح
وبا آتش روشن
ایران بانو می گوید
شمشیر اشرف هنوز برنده است
وعایشه مناره های اصفهان را می جنباند
وکاشی های مسجد شیخ لطف الله
از جنگ تریاک ترک برداشته است
وتریاک هلمند بر سی وسه پل دود سنگین تر دارد
وعکس خلیفه
در چهارباغ عباسی
انار های قندهار را ترکانده است
وطاووس آسمان ِگنبد لطفی دیگر دارد
وقتی دمش را چتر می کند
با باغی از غنچه های تریاک
وبرگرد خویش می چرخاند افغانستان را
با گل های سرخی که پرپر می شوند
در صلیب شکسته ی در چرخش بر گرده خویش
وخون موج می زند درباغ گل تریاک
در دم چرخان طاووس
در گنبد پرخیالات شیخ لطف الله
واصفهان نصف جهان می شود
در شعرهای باری جهانی
وسوگند به گندم
که احمدی نژاد از بهشت آمده است
با هاله نوری که چشم ملاعمر را کور کرده
وبرق های جهان را
در کنفرانس ملل متحد خاموش
وغارهای توره بوره را روشن
وسوگند به تیغ
که همیشه فکرم را می کشد
در چشم های آبی ملکه
که به آسمان باور ندارد
وخداوند در پرتو خورشید
از دریچه اش طلوع می کند
وبرلب بامش غروب
وتیغش همیشه
چشم های برادران شاه را کشیده است
و همیشه روی پوست درختان جدایی
تیرهای عاشقانه کنده است
وبرتن تمام درختان خرما وزیتون
وبرتن تمام درختان اکاسی وپسته
زخ زخ به یاد گار نهاده است
زخم عمیق فکر بدش را
وزخم های بزرگ
درختان را هیزم دوزخ ساخته است
دوزخی که خوراکش از مغز سر است
چاقوی ملکه چشم آبی
هیچ وقت زنگ نمی زند
وهمیشه در دست قبایل قابیلی
به سنگ های چقماق تیز می شود
ودست به دست می شود
برای بریدن گردن بند ها
گوشواره ها
چهارگل ها
چوری ها
وخلخال ها
سوگند به شتر ها
که از خواب راه ابریشم می روند
وبارهای شان مروارید های است
که از گوشواره ها
چهارگل ها
وخلخال های کهنه ام المومنین افتاده است
سوگند به فیل ها
که اهدنا الصراط المستقیم را
در خواب تا هند می برند
وبرتخت پشت شان
سلطان محمود را
در تابوت سومنات تکان می دهند
مبادا از خواب دیانت افغانی بیدار شود
واز آن سوی تاریخ
رسولان مکتب دیوبندی را می آورند
که رسالت شان سنگ سار سومنات
با استخوان های به جاماده بودا است
وخرطوم شان را برگردن حامد می بندند
تا با گلوی تنگ
از توران
تا ایران
برای محمود
شاه نامه بخواند
با لهجه قندهاری
که رخش ها را به سمنگان می گریزاند
سوگند به انار
که دانه دانه ناسور می شود در سینه های نوخاسته ی قندهار
سوگند به سومانی
که دختران رقاصه را
از تایلند به دبی می آورد
از بحر به بحر
وسوگند به دبی
که صدای سکس وصلواتش
از برج العرب به گوش جهان می رسد
وتمام برج ها وکوهان های شترانش
برخلافت برحق ملاعمر
برپای ایستاده شهادت می دهند
وسوگند به ریش بلند مارکس
که امیر المومنین ما
نطفه تلاقی داروین و مارکس ولنین
در مسجد فیصل است
امیرالمومنینی که
آفتابه اش ازتاشکند
تسبیحش از توکیو
جانمازش از پکن
کلاهش از مکه
عرقچینش از چچین
سنگ مسجدش ازسودان
خرمای افطاری اش از خوزستان
کفش هایش ازمسکو
عینک یک چشمه اش ازبرج العرب
تفنگش از تلاویب
بنز ضد گلوله اش از برلین
کامپیوتر اپلش از نیویورک
روبلش از لندن
ووحیش ازطریق جبریل آی اس آی
وقربانی اش افغانستان است
وامیر المومنین با این همه دارایی دیگران
خود را
افغان
مسلمان
مالک اصفهان
وامیر المومنین جهان
می داند
وبا صلابت تمام حکم جاری می کند
برگوش وبینی بینوایان
گوش های عایشه
شهادتین را از زبان کارد می شنود
(نیم دنیا با شمشیر عمر مسلمان شده است)
وبینی اش بو می کشد
خون های تازه بر لب شمشیر را
وامیر المومنین با یک چشم خدای واحد را می بیند
که سنگ وشمشیر وآتش را نازل می کند
ومکتب های دخترانه را با قفل انتحاری می بندد
ودین برحق نیز واحد است
قل هو الله هو احد
بگو که خداوند ازسرحد است
وخداوند در همه جا حاضر است
با خیمه سیاه وبیرق سپید
که دختران وپسران بالغ را سنگ باران می کند
وگوسفندانش را در حلقوم اسماعیل می چراند
وشترهایش عایشه را برای مراسم مثله می برند
قسم به واسکت های پاک
که جلیقه نجات بشر از گناهان کبیره است درخاک
وفیل ها که خواب هندوستان می بینند
رسول در غار حرا وحیانی شد
وامیرالمومین در غار های توره بوره
وعایشه در غار های توره بوره آواز نخواند
ام المومنین دماغ ِآواز نداشت
وامیر المومنین هیچ وقت نگفت
کلمینی یا حمیرا
ونگاه کرد به لبهای ام المومنین
که سرخ شده بود از خونهای ریخته از گوش وبینی اش
وامیر المومنین سوره سرخ خواند
برای گوش های بی لاله
وختم کرد
فتقبل منا یا رجیم
آمین
گوتنبورگ سوید
پنج شنبه 12 آگست 2010 - 21 مرداد 1389
چند پارچه غزل از شاعر جوان ابراهیم امینی
منبع سایت در دری
www.dorredari.com
1)
یا خیره می شویم به رنگ پیاله ها
یا دست می بریم به جنگ پیاله ها
هی می رود سکوت جهان را به هم زند
تا دورها شرنگ شرنگ پیاله ه ها
ما عشق می کنیم جهان جای غصه نیست
با دست های صاف و قشنگ پیاله ها
یک بار در نماز بیا تا دعا کنیم
در حق کاشفان زرنگ پیاله ها
از دست عقل، این همه دیوانه می شویم
از دست خلق، لکهء ننگ پیاله ها
2)
موسیچه از ضیافت باران گریخته
موسیچه در تمام درختان گریخته
موسیچه لانه بسته بدون کدام ترس
در چشم چند زاغ زمستان گریخته
موسیچه روی بال عقابی نشسته است
از ترس گوشت خواری انسان گریخته
موسیچه رفته با نک اش ایمان بیاورد
از مسجد و منار ومسلمان گریخته
موسیچه شاعریست که از متن زنده گی
تا این سه سطر پوچ و پریشان گریخته
علف شدم لب کلکین یار، سم پاشید
سکوت سرخ لبانش مرا زهم پاشید
نظام یخزدهء زنده گی من از هم
به کوچه هایش در اولین قدم پاشید
نخواند فاتحه یی تا که شاد باشم از اش
به خاک! اگر دگران خاک بر سرم پاشید
به تکیه خانه روان شد سیاه پوشیده
به سینه عطری از اشعار محتشم پاشید
ندیده بود که من چشم های او شده ام
گریست خون مرا بر در حرم پاشید...
3)
تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
گل گل نشسته است که باران گرفته است
مثل دو عاشق دل و جانی درخت هم
دست بهار را به خیابان گرفته است
از بس که چشم هاش سیاه است (فاطمه)
انگار شهر، شام غریبان گرفته است
گل های بی تحرک قالین و پرده نیز
از دست و پای نازک او جان گرفته است
شاید به قصد کوچهء او می کند سفر
دیوانه یی که راه بیابان گرفته است
4)
آه من خسته ام از این همه شاعر بودن
خسته از مردن در خویش و به ظاهر، بودن
سر خود را به یخن کردن و تنها تنها
کوچه در کوچهء این ملک مسافر بودن
من مسلمانم و از صدق دلم مي گويم
كيف دارد به شك افتادن و كافر بودن
صبح، له مي كنم اين پاي پدر لعنت را
خسته شد كوچهء تو از من و عابر بودن
ديگر از چهرهء خود هم متنفر شده ام
تا به كي صبح دم آينه حاضر بودن؟
شرحی بر غزل ازمولانا به قلم دکتور سروش
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بیقراریت از طلب قرار تست طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بیمرادیت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستارهها والله عار آیدت
غزل یاد شده از غرر غزلهای دیوان شمس است و کمتر غزلی است که از حیث اشتمال بر رموز حکمت و کنوز بصیرت به پای آن برسد. گویی جلالالدین بلخی عصاره و خلاصۀ تجربههای عرفانی و متعالی خویش را در آن به ودیعت نهاده است و از کشفهای باطنی و معنوی خویش پرده برداشته و ثمرات سلوک عارفانه و عاشقانهاش را یکجا باز نموده است.
عادتاً چنین گمان میرود که مولانا در مثنوی یک معلّم است و در دیوان کبیر یک عاشق. آنجا ادب درس دادن را رعایت میکند و اینجا «بیادبی» دل دادن را. که «ادب عشق جمله بیادبی است». این سخن، حقّ است و هر کس توفیق مطالعه این اسفار معنوی و الهامی را یافته باشد نیک میداند که در آن دو کتاب با دو مولانا روبروست: یکی مولانای عالم و دیگری مولانای عاشق. بیسبب نیست که مثنوی را «حسامینامه» خواندهاند و دیوان کبیر را دیوان شمس یا «شمسنامه». در کلاسهای شبانه مثنوی، حسامالدین چون دانشآموزی مینشست و قلم به دست میگرفت و چشم به دهان آموزگار محبوب خود میدوخت تا چیزی ازو بشنود و بر ورق بیاورد. مولانا هم در خطاب به او میگفت:
ای ضیاءالحق حسام الدین بگیر یک دو کاغذ برفزا در وصف پیر
گشت از جذب چو تو علاّمهیی در جهان، گردان حسامی نامهیی
و باز به تعبیر خود مولانا، وی در مثنوی سلطانی شگرف بود که به جمع صورت و معنی میاندیشید و در عین مستی مراعات ادب میکرد، و معلّموار درس اخلاق و شریعت میداد:
جمع صورت با چنان معنای ژرف نیست ممکن جز ز سلطان شگرف
در چنین مستی مراعات ادب خود نباشد، ور بود باشد عجب
و اگر گاهی در جرّ جرّار کلام، یاد شمس، هوش از سر و صبر از دل او میبرد و سخن را به تب و تاب و جان را به التهاب میافکند، بیدرنگ دامن سخن را در میچید و قفل بر لب مینهادو لفظ و حرف و صوت را فرو میخورد و به خود نهیب میزد که:
بند کن چون سیل سیلانی کند ورنه رسوایی و ویرانی کند
فتنه و آشوب و خونریزی مجو بیش ازین از شمس تبریزی مگو
امّا همین مولانا در دیوان کبیر دیوانهیی کبیر است که درد عاشقانه، پروای درس عالمانه را ازو گرفته است و رسیدن به بام حقیقت، نردبان طریقت را نزد او خوار کرده است، و طلاوار از علم و عمل کیمیاگری بینیاز شده است و مجنونوار اسراری را فاش میکند که حلاّج هم او را سزاوار آویختن بر دار میداند:
حلاّج اشارت گو از خلق به دار آمد وز تندی اسرارم حلاّج زند دارم
مولانا که به گواهی آثارش، با داستانهای جانوران انس بسیار داشت، قصّه شیر و آهو را از آن میان نیک آموخته بود. شیری که دهشت و هیبت حضورش آهو را چنان بیهوش و مدهوش میکند که از او جز نقشی باقی نمیماند، هستی خود را از یاد میبرد و در هستی شیر گم میشود. گویی که از شیر چنان پر میشود که از خود تهی میشود و شیر بر جای او و در قالب او مینشیند. از آن پس آهوی «بیخود»، از شیر، «باخود» میشود و شیری میکند:
پیش شیری آهویی بیهوش شد هستیاش در هست او روپوش شد
چون زبانه شمع پیش آفتاب نیست باشد، هست باشد، در حساب
و به حقیقت، آن شیر کسی جز شمس تبریزی و آن آهو کسی جز جلالالدین بلخی نبود. و قصّه آهو و شیر، مواجهه خود او با شمس بود که وی را بیخود و بیهوش کرد و درین بیهوشی و بیخودی بود که دیوانگی کرد و غزل سرود و قصّه جنون و عاشقی خود را باز گفت. او شیر دیگر و شمس دیگر شده بود بل هزار شمس تبریز از بُن هر موی او آونگان بود. (مناقبالعارفین افلاکی).
دیوان کبیر محصول آن لحظات ناب و نادر بیخودی است و اگرچه راه و رسم معلّمی در آن مشهود نیست، راز و رمز عاشقی در آن مستور است.
شیری که آهوی جان مولانا دید، جان ستان نبود بل جانبخش بود و همین جان تازه بود که در لفظ کهن، معناهای تازه ریخت و عالمی تازه ساخت:
این شنیدی مو بمویت گوش باد آب حیوان است خوردی، نوش باد
آب حیوان خوان، مخوان این را سخن جان نو بین در تن لفظ کهن
میخواهم از این مقدّمه راهی به شرح غزل آغازین بگشایم که سراسر شرح بیخودی است، امّا دریغم میآید این دو بیت را از دیوان شمس نیاورم که وصف جانانۀ جان دلیری است که شیری جانبخش را دید و ازو جانی نو ستاند:
شیر آهو میدراند، شیر ما بس نادر است نقش آهو را بگیرد، دردمد، آهو کند
چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من، نالۀ من او کند
***
با سر سخن خود شویم. از اقبال لاهوری «اسرار خودی و رموز بیخودی» را وام میکنم و میگویم آن غزل سراسر اسرار و رموز خودی و بیخودی است. چه میخواهد مولانا وقتی میگوید در «بیخودی» استغنا هست، صلابت هست، شادکامی و بهارصفتی و همنشینی با معشوق هست، و در مقابل، در «باخودی»، غصّه و ضعف و ذلّت و خزان و فسردگی و بریدگی از معشوق؟ پارادوکسهای دیگر چطور؟: قراریابی در قرار گریزی و بیمرادی در مرادجویی و ناگواری در گوارش طلبی و نامهربانی یار در اثر طمع در مهربانی او؟
در بادی نظر«بیخودی» را «بیخیالی و بیباکی» معنا کردن پارهیی از پرسشهاراگویی پاسخ می دهد ولی بیخیالی کاهلانه و جاهلانه چه فضیلتی دارد؟(۱) شاید بیپروایی حکیمانه مقبولتر باشد: کسی که پروای شادی دارد، از ناشاد شدن خائف است و زوال شادی غمگینش میکند و آن که بهار را میخواهد، از خزان گریزان است و آن که تحسین مریدان را ارج مینهد، از تقبیحشان میرنجد و ... و آن که در بند این خواستنها و نخواستنهاست، ضعف و ذلت هم درو راه مییابد و حریّت و صلابت را در میبازد و به اسارت التماس تن میدهد و از خوف غم در غم میافتد و از دامی به دامی میگریزد:
جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود از خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فرّ نه به سوی آسمان راه سفر
جملهشان از خوف غم در عین غم از پی هستی فتاده در عدم
این مایه از استغنا و بیپروایی و سبکبالی و برهنگی گرچه بسی شیرین و راحتبخش است امّا دو پرسش را پیش میآورد: اول آن که چگونه ممکن است سود و زیان و غم و شادی و مرگ و حیات و مراد و بیمرادی نزد آدمی یکسان شوند و هیچکدام بر دیگری برتر ننشینند؟ پس انگیزه طلب و حرکت چه میشود؟ آیا همین راحت که در استغنا هست خود لذّت بخش نیست و آیا ازین لذّت میتوان گذشت؟ و دوم آن که چنان خصلت اخلاقی و وجودی ارجمندی را چرا باید «بیخودی» نام نهاد؟ و آیا بیخودی عین آن رندی و بیپرواییست یا مادر آن و اگر مادر آن است مقوماتش چیست؟
از اینها گذشته، مولانا در آن غزل گرچه به ظاهر به همه مطلوبات پشتپا میزند و بیاعتنایی میکند، امّا اصل طلب کردن را ارج مینهد یعنی طلب کردن و طلب نکردن را برابر نمیآورد بلکه از ما میخواهد تا طالب بیقرار و عاشق جور یار شویم و این عین طلب کردن و پروا داشتن است و با مطلق نخواستن سازگار نیست.
سعدی، همروزگار مولانا، در گلستان قصّه درویشی را میآورد که ازو پرسیدند «دلت چه خواهد؟ گفت آن که دلم هیچ نخواهد». ولی پیداست که سخن مولانا این نیست. سخن او شاید به سخن عطّار نزدیکتر است که گفت:
بر کلاه فقر میباشد سه ترک ترک دنیا، ترک عقبا، ترک ترک.
درویشی سه پایه دارد: بیاعتنایی به دنیا، بیاعتنایی به عقبا و بیاعتنایی به بیاعتنایی. یعنی با خواهشها مبارزه نکردن بلکه برتر از خواهشها نشستن و نحوۀ دیگری از وجود پیدا کردن. و مگر «نبودن درویش» معنایش همین نیست؟ مولانا میآورد که:
گفت قائل در جهان درویش نیست ور بود درویش، آن درویش نیست
که مفاد سخن شیخ ابوالحسن خرقانی است که گفت: صوفی آن بود که نبود. یعنی درویش آن است که نه در دنیاست و نه در عقبا و نه به فکر ترک دنیا و عقبا. نوعی آزادی عاشقانه که حافظ را هم دست داده بود: بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم. با این همه و به فرض آن که «بیخودی» را همعنان با ترک ترک بگیریم باز هم نمیتوانیم از اصل طلب در گذریم. مولانا خود فرمود:
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی؟
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب توی که هوای چنان عجب نکنی.
همچنین بیخودی را با بیخویشتنی (alienation) هم نباید یکی گرفت. این بیخویشتنی (بیگانه را به جای خود گرفتن)، باخودی ست بهعلاوه خودناشناسی و «بیخودی» با آن البته فرسنگها فاصله دارد. مولانا دربارۀ این خودناشناسی است که میگوید:
در زمین دیگران خانه مکن کار «خود» کن کار «بیگانه» مکن
ای تو در پیکار خود را باخته دیگران را تو ز خود نشناخته
تو بهر صورت که آیی بایستی `که منم این، والله این تو نیستی
یک زمان خالی بمانی تو ز خلق در غم و اندیشه مانی تا به حلق
تو نه این باشی که تو آن اوحدی که خوش و زیبا و سرمست خودی
مرغ خویشی صید خویشی دام خویش صدر خویشی فرش خویشی بام خویش
«خودفراموشی» را هم نباید معادل «بیخودی» پنداشت. «خودفراموشی» عارضه نکوهیدهیی است که در تعلیم قرآن، حاصل خدافراموشی است: ولا تکو نواکالذّین نسوالله فأنساهم انفسهم … (چون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را به خود فراموشی مبتلا کرد).(۲)
همچنین است مفهوم «خسران» که ضدّ فربهی و به معنای کموزنی و از خود کم آوردن است و با «بیخودی» ممدوح فاصله بسیار دارد. آموزشهای قرآنی حکایت از آن دارد که آدمی (که فطرتاً پاکیزه و اهوراییست) با گناه کردن، از خود میتراشد و لاغر میشود و در میزان عدل و حقّ، وزنش کاهش مییابد. مگر آن که با ایمان و کردار نیکو، خود را گران و آن خسارت را جبران کند: (انّ الانسان لفی خسر. الاّالذّین آمنوا و عملواالصاّلحات...)
حال ببینیم آیا خودبینی قرابتی با «باخودی» و خود را ندیدن نسبتی با «بیخودی» دارند؟ حافظ گفت:
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی یک نکتهات بگویم خود را مبین و رستی
و مولانا از قصّه نحوی و کشتیبان به بلیغترین وجهی آن نکته را استخراج کرد:
ما حدیث نحو از آن در دوختیم تا شما را نحو محو آموختیم
محو میباید نه نحو اینجا، بدان گر تو محوی بیخطر در آب ران
گویی نحو محو، همان درس «بیخودی» و ترک نخوت و ناموس و تمرین مرگ است.البته خود را ندیدن، یک مدلول اخلاقی دارد که افتادگی و فروتنی و خاکساری است و یک مدلول عارفانه که خود را حجاب خود دیدن و از میان برخاستن است.
کبر و عجب را که گاهی بغلط «منیّت» هم گفتهاند شاید قرابتش رابا «باخودی» روشنتر کند. گویی شخص «باخود» فقط «با من» است و کارش «هیچ کس» دیدن دیگران و همه کس دیدن خویش است و چنین «من» آماسکردهیی خود عین بیماری است و سپس منبع بیماری. مولانا در مثنوی میآورد که عاشقی به در خانۀ معشوق رفت و در جواب معشوق که پرسید کیست، گفت “ من”، و با همین «من» گفتن سزاوار فراق شد، تا آنجا که «من»های او همه سوخت و دوباره بازگشت:
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت باز گرد خانه انباز گشت
حلقه بر در زد به صد ترس و ادب تا به نجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا
از نظر مولانا کسی که «من» و «خود» دارد، به حقیقت یک من ندارد بلکه هر لحظه منی و خودی دارد، به قول او «هزاران من و ما» دارد و در غوغای این «من»هاست که خود را گم میکند:
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
توجه به «دو هزاران من و ما» شاید بتواند پرتوی بر تاریکخانۀ بیخودی و باخودی بیافکند و مقراض آن تناقضها را کند کند.
دستکم «بیخود» شدن یک معنای روشنش از نظر مولانا رستن از «چند خودی» و رسیدن به «تک خودی» است. و این گرچه دوای نخوت و ناموس و نحو محو را در خود دارد، امّا همان نیست. حرکتی است وجودی نه اخلاقی، و جهشی است عمودی نه افقی، و رستگاریی است از شرک نه از چرک.
نفسکُشی یا جهاد با نفس شاید به معنای «بیخودی» نزدیک بنماید، امّا البته با آن یکی نیست و بیش از آن که نفسزدایی باشد، نفسآرایی است. و این خودشویی و خود آرایی اگرچه اخلاقاً نیکوست، امّا این کجا و «بیخودی» کجا که عین فارغ بودن از زشتی و زیبایی است. بلی مولانا درک وحدت خدا را مشروط به قهر نفس میداند و بر آن است که خرد آلوده به خواهشهای تن، از درک آن معنای متعالی عاجز است و به همین سبب امر به نفسکُشی در راه درک وحدت را منافی با رحمت الهی نمیبیند.
آن یکیّی نه که عقلش فهم کرد فهم آن موقوف شد بر «مرگ مرد»
ور به عقل ادراک این ممکن بُدی قهر نفس از بهر چه واجب شدی؟
با چنان رحمت که دارد شاهِ هُش بیضرورت کی بگوید نفس کُش؟
ولی اینها همه در حوزه علم و اخلاق است که با عوارض نیکو و زشت «خود» کار دارد و هنوز کارد را به استخوان نرسانده است تا «خود» را از میان بردارد.
***
گفتیم در راه «بیخود» شدن و به ثمرات آن رسیدن یعنی استغنا و صلابت و طراوت و بهجت، کمترین قدم «تکخود» شدن است و از تفرقه بدر آمدن و «مجموع» شدن و اهرمن را بیرون کردن و پذیرای سروش شدن. حال به فرض طرد «چندخودی» و حصول «تکخودی» (که با قهرنفس و کاستن خواهشها و طرد رذایل و کسب فضایل و قلّت کلام و قلّت طعام و قلّت منام و ... برآمدنی است)، سفر از تکخودی به «بیخودی» با چه مرکبی صورتپذیر است و فراهم آوردن آن معجون متناقض یعنی خودی که بیخود است، در حیطه تصّور و عمل چگونه ممکن است؟ منطقاً سه راه در پیش است:
۱) یا باید خود را از میان برداشت و بیتأویل و مجاز، تن به مرگ داد، که این به هیچرو سلوکی شایسته و پاسخی پذیرفتنی نیست چرا که غرض از «بیخودی» ماندنِ خود در عین کسب «بیخودی» است و با از میان رفتن خود سود و سرمایه از دست میرود و جایی برای کسب کمالی باقی نماند.
۲) یا باید محو و مات دیگری شد و او را به جای خود نشاند. این بیخودی است، امّا بیخودی مذموم. این همان آلیناسیون است که دادن خود است و ستاندن «ناخود» و او را با خود عوضی گرفتن، که مجموعهیی است از خود را باختن بهعلاوه خود را نشناختن. عمری را در «ناشناخت» گذراندن و خانه وجود را به بیگانه سپردن، و بیگار کس دیگر را کشیدن و در نقش دیگری بازی کردن. «عشقهای صورتی» در نظر مولانا عین این خودناشناسی و از خود بیگانگیست. بیخودی آمده امّا خود نمانده است.
۳) یا باید از خود تهی شد، و به جای خود، کسی و چیزی را نهاد که از «من» منتر و از «خود» خودتر است. درین صورت هم خود مانده است هم بیخودی حاصل شده است.
آثار مولانا به صد زبان گواهی میدهد که وی سالک طریقت سوم است و از بیخودی نه مستی و بیخیالی، نه از خود بیگانگی و بیخویشتنی، نه نفسکُشی و خودزنی، نه تواضع و خاکساری را مراد دارد. گرچه تواضع و ایثار و دلیری و پاکدلی و خوشخویی و بیپروایی حکیمانه از ثمرات شیرین بیخودی عارفانه اویند. وی عشقورزی با «خودتری» از خود و «منتری» از من را توصیه میکرد، تا با درآمدنش هم بنیان «خود» را برکند هم در زمان آن را غنیتر و پرتر کند. وی تهی شدن محض را طلب و توصیه نمیکرد، پر شدن را هم میخواست، پر شدن از کسی که «خود» را هم با خود میآورد امّا در سطحی برتر و با دستی پرتر. عاشق را تهی از خود میخواست اما پر از معشوق، معشوقی که حاوی و حامل و مکمّل عاشق است، به طوری که هم عاشق را بمیراند هم زنده کند، هم ویران کند هم آباد. و چنین بود که بیخودی را با عشق گره میزد و آن را سهم و رزق عاشقی میدانست که به معشوقی برتر و خودتر و منتر دل باخته است. ازین نغزتر نمیتوان گفت که:
ای حیات عاشقان در مُردگی دل نیابی جز که در دلبردگی
یعنی دل که گم میشود، تازه پیدا میشود و پس از دلبُردگی است که عاشق خبردار میشود که دلی هم داشته است. و اینها وقتی است که دل به «دلتر» میپیوندد و خود با «خودتر» میآمیزد و جان تسلیم «جانتر» میشود. پس این که عشق، دوای نخوت و ناموس و افلاطون و جالینوس ماست، برای آن است که ابتدا تفرقه را به جمع و چندخودی را به تکخودی بدل میکند و سپس این خود را به «خودتر»ی میسپارد که بیخودی، بزرگترین برکت و بخشش اوست.
در قصّه عاشق بخارایی و صدرجهان، وقتی عاشق از گریوهها و سنگلاخها ی منع و ملامت عبور میکند و عاقبت به وصال معشوق میرسد، اول سخنی که از معشوق میشنود این است:
ای خودِ ما بیخودی و مستیات ای ز هست ما همیشه مستیات
یعنی آن بیخودی، تهی شدگی نیست، بلکه پر شدن از خود برتر است و لذا باختن نیست بلکه بردن است، مس را دادن و طلا گرفتن است.
من غلام آن مس همّتپرست کو به غیر کیمیا نارد شکست
در قصّه بایزید ،سخن مولانا این است که آن فقیر محتشم، پر از خدا شده بود که در بیخودی کوس الوهیّت میزد و دعوی خدایی میکرد:
چون همای «بیخودی» پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد:
نیست اندر جبّهام الاّ خدا چند جویی در زمین و در سما؟
و زيباتر از همه تمثيل مرغي است که شتري را به ميهماني دعوت ميکند و به خانۀ خود ميبرد:
چون به خانۀ مرغ اشتر پا نهاد
خانه ويران گشت و سقفش اوفتاد
خانه از مرغ تهي ميشود و از اشتر پُر.
واژۀ «بيخودي» درين ميان از آن سبب راهزني ميکند که به ظاهر حکايت از عدم و خلاء ميکند. اين راهزني عمدي است تا گوش نامحرم پيغام سروش را نشنود و:
تا که شيرينيّ ما در دو جهان
در حجاب رو تُرش باشد نهان
اما بر محرمان پيداست که آن عدم، روپوش وجود است و آن خلاء حجاب ملاء است. و آن «بيخودي» عين «خود» و بلکه «خودتر» شدن است. راز اين تبديل را کيمياي عشق بيان ميکند که علم را به معلوم ميرساند. بيسبب نبود که مولانا دشمن «خويش» بود و مرگ را چون شهد و شکر، شيرين مييافت:
دشمن خويشیم و يار آن که ما را ميکُشد
غرق دريائيم و ما را موج دريا ميکُشد
زان چنين خندان و خوش ما جان شيرين ميدهيم
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا ميکشد
هر يکي عاشق چون منصورند، خود را ميکُشند
غير عاشق وانما که خويش عمدا ميکُشد
بس کنم يا خود بگويم سرّ مرگ عاشقان؟
گرچه مُنکر خويش را از خشم و صفرا ميکُشد
حتّي قصابان که هنگام کندن پوست، در زير آن ميدميدند تا برجستهتر و برآمدنيتر شود، به مولانا اشارت تازهيي ميدادند تا تهي شدن و پر شدن همزمان را بيازمايد و در گفتار خود بياورد:
نه که قصّاب به خنجر چو سر ميش ببرّد
نهلد کشته خود را، کُشد آنگاه کشاند
چو دمِ ميش نماند ز دم خود کندش پُر
تو ببيني دم يزدان به کجاهات رساند
به مثل گفتهام اين را و اگر نه کرم او
نکُشد هيچ کسي را و ز کشتن برهاند
و البته در صدر همۀ اين اشارات و رموز، خطاب صريح مولانا به معشوق برين اوست که:
در دو چشم من نشين اي آن که از من منتري
تا قمر را وانمايم کز قمر روشنتري
جلوه کن در باغ تا ناموس گلشن بشکند
زانکه از صد باغ و گلشن، خوشتر و گلشنتري(۳)
چنين مينمايد که «بيخودي» را دوگونه بايد دانست: فقيرانه و توانگرانه. بيخودي فقيرا نه تهي شدن يا ناخود شدن است و بيخودي توانگرانه «خودتر شدن» و منتر شدن است.
***
تا اینجا معنی بیخودی توانگرانه و نقش رهاییبخش عشق را باز نمودیم. و باز نمودیم که چرا این بیخودی، آدمی را همنیروی پیل و شیر و همخوی بهار و بادۀ یار میکند. بیخیالی ، نیرومندی وهمی میآورد، امّا پر شدن از عشقی عظیم به معشوقی عظیم، عظمت میآفریند. مولانا سخترویی پیامبران را هم ازین جنس میشمارد:
من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کُشیّام اضطراب
چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست؟ چون نباشم سخترو؟ پشت من اوست
هر پیمبر سخترو بُد در جهان یک سواره کوفت بر جیش شهان
هر که از خورشید باشد پشتگرم سخترو باشد، نه بیم او را نه شرم
مّا همچنان نکته هایی مانده است که شایسته است این مقال را بدانها زینت و خاتمت بخشم:
نخست مقوله حیرت است. وقتی خودی عظیمتر بجای «خود» مینشیند و بیخودی حاصل میشود، این بیخودی با حیرت همعنان است. حیرت نه گیجی است نه سراسیمگی بل محصول درآمدن شتریست در خانه مرغ،نتیجه ویران شدن خانۀ «خود» است وقتی میهمانی «خودتر» وفربه تر در میرسد. همه تجربههای عرفانی و ایمانی با حیرت همزاد و همآغوشاند. و این حیرت نه فقط وجود آدمی را که زبانش را هم به زلزله و حیرت میافکند:
پارسی گو گرچه تازی خوشتر است عشق را خود صد زبان دیگر است
بوی آن دلبر چو پرّان میشود آن زبانها جمله حیران میشود
مولانا در سفر معراج پیامبر اکرم نیز از حیرتی یاد میکند که خاصّگان را دست میدهد. وقتی جبرئیل از همسفری با پیامبر در میماند و او یک سواره به جانب خدا میتازد (و اینها همه البته بروجه مثالی و اسطورهیی است)، پیامبر به او میگوید:
گفت او را هین بپر اندر پیام گفت رو رو من حریف تو نیم
گفت باز او را بپرای پردهسوز من به اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بیرون زین حدّ ای خوش فرّ من گر زنم پرّی بسوزد پّرِ من
حیرت اندر حیرت آمد زین قصص بیهشی خاصّگان اندر اخصّ (۴)
و ازین بالاتر، مولانا کار دین را نیز حیرتافکنی میداند و کسی را که به تجربه حیرانی نرسیده (که محصول بیخودی است) دیندار اصیل نمیشناسد.
گه چنین بنماید و گه ضدّ این جز که حیرانی نباشد کار دین
مقوله دوم بیچونی و بیصورتی است.
حیرت از مواجهۀ با بیچون و بیصورت و بینام بر میخیزد. آن که وصفش را و نامش را میتوان دانست و گفت، در چنگ خرد ماست اما آن که از وصف میگریزد، خرد را حیران میکند. آدمی تا با خود است با چُون است، امّا بیخودی، رسیدن به بیچون و بیصورت است، و همین «حیاتستان بیچونی» است که حیرت را میزاید:
چون بود آن چون که از چونی رهید در حیاتستان بیچونی رسید؟
گویی پیش از بی چونی مرگ بوده است که پس از بیچونی حیات در میرسد.
و باز همین بیچون بیخود که برتر از «چون»ها مینشیند خود را هم نمیشناسد و نمیتواند وصف کند. در قالبی نمیگنجد و نام و لقبی بر او نمیبرازد و لذا از سر حیرت میگوید:
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا و یهودیّام، نه گبرم نه مسلمانم
مکانم لامکان باشد نشانم بینشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم (۵)
این بیخود بیچون و بینام، به حقیقت همان رند عافیتسوز حافظی است که ورای همه تعلّقات است و گرچه با همۀ «صورت»ها میآمیزد در هیچ صورتی نمیایستد و نمیگنجد. بنده عشق است و از دو عالم آزاد. چون از «خود» آزاد است. این عشق، طلب کردنی است، و لذا «دست از طلب ندارم تا کام من برآید». و اگرچه عشق را موهبت دانستهاند امّا «عاشق شو» هم گفتهاند. قرار در خود است که بیقراری میآورد. بیقرار باید بود تا بیخودی در رسد که مخزن همه قرارها و مرادهاست.
***
مقال را با غزلی لطیف از مولانا آغاز کردم. آن را با غزل لطیف دیگر پایان میدهم که هم قلم را تطهیر هم سخن را تلطیف کرده باشم، و هم شاهد تازهیی بر گفتههای پیشین آورده باشم:
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش خون انگوری نخورده، باده شان هم خون خويش
ساعتی ميزان آنی، ساعتی موزون اين بعد ازين ميزان خود شو تا شوی موزون خويش
گر تو فرعون منی، از مصر تن بيرون كنی در درون، حالی، ببينی موسی و هارون خويش
لنگری از گنج مادون بستهای بر پای جان تا فروتر میروی هر روز با قارون خويش
يونسی ديدم نشسته بر لب دريای عشق گفتمش: چونی؟ جوابم داد بر قانون خويش
گفت: بودم اندرين دريا غذای ماهيی پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذاالنون خويش
زين سپس ما را مگو چونّی و از چون درگذر چون ز چونی دم زند آن كس كه شد بیچون خويش؟
باده غمگينان خورند و ما ز می خوشدلتريم رو به محبوسان غم ده، ساقيا، افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی كو گرد ما گرديد، شد در خون خويش
باده گلگونه ست بر رخسار بيماران غم ما خوش از رنگ خوديم و چهره گلگون خويش
من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جانی میدهند ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبز است و خلخال و حرير عشق نقدم میدهد از اطلس و اكسون خويش
دی منجم گفت: ديدم طالعی داری تو سعد گفتمش: آری، وليك از ماه روزافزون خويش
مه كه باشد با مه ما؟! كز جمال و طالعش نحس اكبر سعد اكبر گشت بر گردون خويش
پانوشتها:
۱. این همان بیخودی مذموم است که عین فرار از خویشتن است و مولانا آن را چنین بیان میکند:
تا دمی از رنج هستی وا رهند ننگ خمر و زمر بر خود مینهند
میگریزند از خودی در بیخودی یا بهمستی یا به شغل ای مهتدی
۲. سورۀ حشر آیه ۱۹.
۳. تعبیراتی چون منتر و گلشنتر که فقط در آثار مولانا یافت میشود و در ادبیات فارسی سابقه و نظیر ندارد، گویای تجربههای عارفانه و عاشقانه فربهی است که در لفظ نمیگنجیده و لذا لفظ را میشکسته است. بیسبب نبود که مولانا در خطاب به معشوق ازلی میگفت:
لفظ و حرف و صوت را بر هم زنم / تا که بی این هر سه با تو دم زنم ...
۴. کلمۀ اخصّ را گرچه همه نسخههای خطّی و چاپی به همین صورت آوردهاند، لکن اخسّ صحیحتر مینماید. عیب قافیه دارد ولی مولانا را با قافیهاندیشی چه کار؟
۵. این ابیات در ویرایش فروزانفر از دیوان شمس یافت نمیشوند اما در چاپ کلکته آمدهاند و شهرتی دارند.
سخن چند در باره هنر
Muhammad Aman Noori
هنر چیست ؟
منشه و منبع اش چیست؟
هدف یک اثر هنری چیست؟
تاثیر هنر بر انسان چیست؟
و اصلا به کدام پدیده ها میتوان هنر گفت؟
باید دید که آیا هنر گفتن چیزی مربوط به شکل یا فرم آن میشود یا به تاثیری که یک اثر هنری بر انسان میگذارد.
من فکر میکنم برای اینکه هنر را درست تحلیل و تجزیه کنیم باید برگردیم به پدیده که ما آنرازندگی مینامیم زیرا زندگی اساس هر چیزیست که ما در این جهان داریم.اگر هنر ارتباطی به زندگی نداشته باشد درست غذای را میماند که اساسی ترین ماده لازم را ندشته باشد. پس اگر بگوییم که هنر ارتباط مستقیم با خود زندگی دارد بیجا نگفته ایم وقتی این نکته را قبول کردیم پس میتوان قبول کرد که هنر در خدمت زندگی و برای بهبود آن در نظر گرفته شده است هنر است تا ما زنده تر شویم هنر است تا زندگی زیبا تر شود.
اگر زندگی را به هدیه یی تشبیه کنیم که ما آنرا از نزدیکترین دوست ما دریافت کردیم پس هنررا میتوان جعبه گفت که آن هدیه را در خود جا داده و آنرا زیبا تر و جالبتر میسازد یعنی هنر زندگی را پا به پا میاید وهمراهی میکند. هنررا میتوان دوست زندگی نامید دوستی که او را همواره امید و آرزو میبخشد و میخواهد بگوید که زندگی زیباست و نباید انرا هدر داد.درست آنطوریکه سهراب سپهری میگوید:
آب را گل نکنیم
یآ
زندگی را هدر ندهیم
ما همه میبینیم که هر چیز در جهان کاربردی دارد که مستقیم ویا غیر مستقیم با زندگی ارتباط دارد باید دید هنر چه کاربردی دارد و کدام خالیگاهی از زندگی مارا پر میسازد.ویا چه چیزی را بر زندگی ما اضافه میکند.
بهتر است بیبنیم عواقب نبودن هنر مانند نبودن کدام یک از اجزای اساسی یا مواد لازم در یک غذای لذیذ است ولی اینرا میگذاریم به سلیقه خواننده این مطلب. زیرا غذای لذیذ به ذوق من میتواند هیچ لذت برای شخص دگری نداشته باشد.
اگر شما به مجسمه سنگی نگاه کنید که حاصل ساعتها کار و عرقریزی یک هنرمند است و از خود بپرسید که چرا این تکه سنگی را که شخصی به آن فقط شکل خاصی داده است یک اثر هنری مینامیم؟ و چه فرقی دارد این دو سنگ از همدیگر غیر از فرم و شکل های شان؟
درک یک اثر هنری از درک فعالیت هنرمند آن حاصل میشود. این هنرمند یک تکه سنگی را که در دامن کوه خوابیده بود بعد از ساعتها کار وتلاش به مجسمه زنی که کوزه ازاب بر شانه اش گذاشته درآورده است.پس سنگی که همینطور افتاده بود شد مجسمه که مردم لحظه های طولانی به تماشای آن می ایستند و به آن خیره شده هنرمندی را که آن اثر را آفریده تحسین و قدردانی میکنند.پس حالا اگر بگوییم که هنر یعنی خلاقیت. هنر از هیچ چیزی فوق العاده خلق کردن و یا بهتر است بگوییم هنر یعنی پا را جای پای خداوند گذاشتن است.
خلاقیت یکی از مشخصه مهم هنر میباشد. ولی باید دید که چه چیزی در هنر مارا مجذوب خود میکند حتی بعضا ازخود بیخود میکند. بر گردیم به مجسمه زنی با کوزه پراز آب برشانه اش. اینکه گفتیم این یک خلاقیت است کافی نیست که بگوییم این همچنان یک اثر هنری است.باید بیبنیم چه تفاوتی بین این زن سنگی ویک زن واقعی که در کنار رودخانه کوزه برشانه اش قدم میزند وجوددارد و چرا با دیدن این زن از آن احساسی که با دیدن آن مجسمه به ما دست میدهد دیگر خبری نیست . به نظر من تفاوتش در خلق این اثر توسط یک انسان است چیزی که مارا دراین اثر مجذوب خود میکند درک و مشاهده این موضوع است که انسان میخواهد بداند که خدایی بودن یعنی چه در حقیقت سعی میکنیم تولد خود مارا در تولد این زن سنگی بیبینیم و درک کنیم که خالق بودن یعنی چه.
از این جاست که این سوال در ذهنم بوجود میآید وقتی ما ساعتها را درموزیم می ایستیم و به آثاری مختلف خیره شده و از هنرمندان آن آثار قدردانی میکنیم ولی آن وقت به هنرمندی که این همه کاینات را به هنرمندی گرفت و این همه زیبایی آفرید هیچ گونه توجه قدردانی نکنیم و حتی موجودیتش را انکار کنیم. خالق زن سنگی را به قدردانی میاستیم ولی خالق آن خالق زن سنگی را فراموش نموده و انکار میکنیم.
شعر از مولوی یادم آمد که بی ربط به موضوع ما نیست.
ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد
خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد
ای باغ تو خوش باشی در گلشن و گل در تو
یا آنکه برآرد گل صد نرگس ترسازد
ای عقل توخوش باشی دردانش ودربینش
یا آنکه به هر لحظه صد عقل ونظر سازد
مولوی
دراینجا شعر بالا را بیشتر مورد توجه قرار میدهیم و میخواهیم دریابیم که مولانا ازطریق این شعر چه میخواهد بگوید و هدفش از سرودن این شعر چه است.
قسمی که از خواندن این شعر بر میاید او میخواهد مارا متوجه نیروی سازد که در پشت هر زیبایی وهر پدیده نهفته و سبب پیدایش آنهاست. او میخواهد تا ما بدانیم که منبع و منشه این اتفاقات از کجاست.
مولوی میخواهد با این شعرش به ما بفهماند تا به هر پدیده با آگاهی و معرفت نگاه کنیم و هدر ندهیم هیچ چیزی را.
بعد از فهمیدن اینکه هر پدیده از جای شروع شده که در اینجا منظورش خداوند است که تمامی این زیبایی ها را آفریده است باید دید که درک این موضوع چه تاثیری در زندگی ما خواهد داشت.
اینکه هنرمند واقعی خود خداوند است و اینکه ما در اثر هنری گم نشویم بلکه از طریق آن هر چه بیشتر با خالق آن اثر آشنا شویم واورا قدردانی کنیم بخاطر زیباییهای که من وشما از آن لذت میبریم یعنی از طریق گل رابطه نزدیکتر با آفریدگار آن برقرار کنیم. چیزی که مولوی میخواهد بگوید این است که مابعد از خواندن شعرش یک گام جلوتر برویم وقدردان باشیم آفریدگار آن را.
هنر مانند عینکی است که با پوشیدن آن میتوان انسان را یک اثر هنری دید دور از هر گونه تعصب بدون در نظر داشت اینکه او از کجاست و به چه زبانی سخن میگوید رنگ پوستش چه رنگیست و از کدام مذهب پیروی میکند.
هنر میخواهد دید ما را وسعت بخشد تا جهانرا وهر آنچه در او است را درک کنیم و به آن آحترام بگذاریم.
هنر را میتوان مذهب نامید ولی مذهبی عاری از تعصب و تنگ نظری ها.
هنر را میتوان زبان مشترک تمامی کاینات نامید.هنر حقایق و واقعیاتی جهان را فاش باز گو میکند طوریکه هیچ زبانی و وسیله قادر به آن نیست.
هنر را میتوان جوهری نامید که تمام مذاهب دنیا آنرا کم دارد و آن غذای را میماند که ماده لازمی را که انرا یک غذای لذیذ میسازد کم داشته باشند.
هین سخن تازه بگو تادو جهان تازه شود
وارهد ازهردوجهان بی حدو اندازه شود
کلماتی با لا را اگر از آن بند که شاعر به آن داده بگسلیم دیگر آن زیبایی را نخواهند داشتند و دیگر آن مفهوم والا را نمیتوانند داشته باشند.میخواهم بگویم که شاعراینجا بوسیله هنرش روحی تازه درون کالبد کلمات میدمد و اثری میآفریند که تا ابد زنده وجاوید میماند.
نفس در قالب آدم نمیرفت
درون سینه اوسازکردند
اگر ساز را هنرنامیم پس زندگی که داریم مدیون هنر است.
همانطوریکه خداوند روحی خود را با هنرش در بدن ما دمید هنرمند هم با هنرش روحی تازه درون اشیای بیجان میدمد و از آن آثار جاویدانی میآفریند.
هنر روحیست که اشیای بی جانی چون چوب سنگ و همانطوریکه گفتیم کلمات را زندگی میبخشد وآنها را جاودانه میسازد. کلماتی را که فقط بادی بیش نیستند به آتشی تبدیل میکند که جان جهان را با گرمی اش به نوازش میگیرد.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
مولانا

|